دفاعیه!!
راستش حدس میزدم درسم که تمام شود، انگیزهی نوشتنم هم در اینجا ته میکشد؛ یعنی همین اتفاقی که حالا افتاده. آن موقعها فکر میکردم وقتی از دانشگاه بیایم بیرون، دیگر سوژهای ندارم که از آن بنویسم. الآن که فکر میکنم این فرضیه چندان درست نبود. (هرچند با آن به یک نتیجهی درست رسیدم) آخر خیلی از پستهای من ربطی به دانشگاه نداشت. از آن گذشته، مگر چهقدر از آن دوران دور شدهام که همه چیز به کل یادم رفته باشد. هنوز چیزهای زیادی هست که میتوانم ازشان بنویسم؛ دم دستیترینش همین آقای استاد اندیشه!
دلیل اصلی احتمالا تمام شدن دوران زندگی خوابگاهیم است. یک جور مدل زندگی خاص که با همهی مزیتهایش (الآن که تمام شده میگویم مزیت داشتهها!) وقتهای زیادی هست که دور بودن از خانواده و احساس طفلکی بودن!! و تنها بودن عذابتان میدهد. و خوب که نگاه کنیم میبینیم همین عذابها و دردهاست که خیلی وقتها به آدمی انگیزهی نوشتن میدهد!!
درست است که این نظریه را همین الآن خودم ارائه کردم و هنوز صحتش اثبات نشده، ولی جدا همینطور بودها!! من خیلی از پستهایم را یا نصفه شبها، که بیخواب میشدم و همهی غمهای عالم هم در همان زمان به دلم هجوم میآورد، نوشتهام یا لااقل ایدهاش آن موقع به ذهنم رسیده. حالا که خانه هستم چنین حالتهایی را تجربه نمیکنم (حداقل تا الآن تجربه نکردهام) پس چیزی هم نمینویسم.
نمیخواهم بگویم آن موقع خیلی تنها بودم یا الآن اصلا نیستم. مساله همان احساس طفلکی بودن است که گفتم. (که علیرغم اسم خندهداری که دارد خیلی هم احساس جدیای است!) وگرنه الآن ممکن است روزها بگذرد و من یک دختر هم سن و سالم را هم ملاقات نکنم!
البته تا الآن که اینطور نبوده چون به لطف مهمانیهای پی در پیای که این روزها رفتیم، یک روز در میان دختر خاله و دختردایی و دختر عمهام یا مجموعهای از اینها را دیدهام. میگویم ممکن است!
باز هم البته باید واضح باشد که منظور من از دختر همسن و سال هر دختری نیست که همسنم باشد. منظورم بیشتر یک دوست است. بله! برای من که چهار سال (یا دست کم دو سال آخر) با دوستانم زندگی کردهام، این مدل زندگی هم خالی از تنهایی نیست.
بخشی از این تنهایی البته ارادی است. در حال حاضر بیخیال دوستان دوران مدرسهام شدهام. آنقدر از آنها بیوفایی دیدهام که در این مدت، جز با یکی که گهگاه خبری از من میگیرد، ارتباط نداشتهام. و فعلا هم قصد تغییر رویه ندارم. احتمالا برای آنها هم مهم نیست. فقط نمیدانم چرا وقتی آدم را میبینند یادشان میافتد که دلشان برایش تنگ شده!
در مورد دوستان دانشگاهم قضیه عکس میشود. احتمالا آنها هستند که فکر میکنند من بیوفا هستم!! (تابلو است که چون میدانم چندتایی از آنها اینجا را میخوانند، این حرفها را میزنم؟!!) در این مدت آنها بودند که از من خبر گرفتند و یاد کردند و من فقط پاسخ محبتشان را دادم.
راستش نمیدانم این چه اخلاقیاست که من دارم، که زنگ زدن یا حداقل اس ام اس دادن برای سلام و احوالپرسی تا این اندازه برایم سخت است!! واقعا هیچ چیزی برای توجیهش به ذهنم نمیرسد. حتی نمیتوانم توضیح بدهم اینکه میگویم سخت است یعنی چه دقیقا! فقط میتوانم مثال بزنم. مثلا چند روز بود که مدام به خودم میگفتم باید به فلان دوستم که ارشد قبول شده، اس ام اس بدهم و تبریک بگویم اما میگفتم باشد برای یک وقت بهتر. نه میدانستم آن وقت بهترش یعنی کی و نه جوابی برای این سوال داشتم که مگر برای فرستادن پیام باید حال خاصی داشت؟! (که بالاخره یک روز که در تاکسی نشسته بودم این کار را کردم) یا الآن، چند روز است که میخواهم از عاطفه بپرسم نتیجهی کنکورش چه شده اما نمیشود! (عاطفه جان، اگر اینجا را میخوانی لطفا یک پیام به من بده و بگو چه کار کردی، چون احتمالا از این به بعد به اینجا هم دیر به دیر سر میزنم.)
خلاصه که باید بنشینم و یک برنامه بریزم که با دوره تناوبهای معین به دوستانم زنگ بزنم یا پیام بدهم!! قشنگترش این است که هر وقت دلم تنگ شد این کار را بکنم اما همان چند روز اول که گذشت، دلم برای همهشان (همهتان! :چشمک) تنگ شد؛ پس مشکلی نیست!
به تبع اینها سر زدن به دوستان وبلاگیم (که البته سه چهارتایی بیشتر نیستند) هم کم شده. خواستم بدانید من آنقدرها هم بیوفا نیستم؛ فقط یک سری اخلاقهای نامتعارف دارم!! (انگار کلا این پست را نوشتم که اعادهی حیثیت کنم!!)
همینها دیگر! اگر تا اینجا را خواندید به شما تبریک میگویم. چون خودم معمولا حوصله نمیکنم چنین متنهای بی سر و تهی را بخوانم. و اینکه بهتر است زودتر تمام کنم. چون رمضان هیچ تاثیری روی من نگذاشته باشد، انگار تواضعم را به شدت افزایش داده، پس تا بیشتر از این برای خودم عیب و ایراد نتراشیدهام، خداحافظ!
راستی، نماز و روزههایتان هم قبول باشد انشاءالله!
