تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

دفاعیه!!

راستش حدس می‌زدم درسم که تمام شود، انگیزه‌ی نوشتنم هم در این‌جا ته می‌کشد؛ یعنی همین اتفاقی که حالا افتاده. آن موقع‌ها فکر می‎کردم وقتی از دانشگاه بیایم بیرون، دیگر سوژه‌ای ندارم که از آن بنویسم. الآن که فکر می‌کنم این فرضیه چندان درست نبود. (هرچند با آن به یک نتیجه‌ی درست رسیدم) آخر خیلی از پست‌های من ربطی به دانشگاه نداشت. از آن گذشته، مگر چه‌قدر از آن دوران دور شده‌ام که همه چیز به کل یادم رفته باشد. هنوز چیزهای زیادی هست که می‌توانم ازشان بنویسم؛ دم دستی‌ترینش همین آقای استاد اندیشه!

دلیل اصلی احتمالا تمام شدن دوران زندگی خوابگاهیم است. یک جور مدل زندگی خاص که با همه‌ی مزیت‌هایش (الآن که تمام شده می‌گویم مزیت داشته‌ها!) وقت‌های زیادی هست که دور بودن از خانواده و احساس طفلکی بودن!! و تنها بودن عذابتان می‌دهد. و خوب که نگاه کنیم می‌بینیم همین عذاب‌ها و دردهاست که خیلی وقت‌ها به آدمی انگیزه‌ی نوشتن می‌دهد!!

درست است که این نظریه را همین الآن خودم ارائه کردم و هنوز صحتش اثبات نشده، ولی جدا همین‌طور بودها!! من خیلی از پست‌هایم را یا نصفه شب‌ها، که بی‌خواب می‌شدم و همه‌ی غم‌های عالم هم در همان زمان به دلم هجوم می‌آورد، نوشته‌ام یا لااقل ایده‌اش آن موقع به ذهنم رسیده. حالا که خانه هستم چنین حالت‌هایی را تجربه نمی‌کنم (حداقل تا الآن تجربه نکرده‌ام) پس چیزی هم نمی‌نویسم.

نمی‌خواهم بگویم آن موقع خیلی تنها بودم یا الآن اصلا نیستم. مساله همان احساس طفلکی بودن است که گفتم. (که علی‌رغم اسم خنده‌داری که دارد خیلی هم احساس جدی‌ای است!) وگرنه الآن ممکن است روزها بگذرد و من یک دختر هم سن و سالم را هم ملاقات نکنم!

البته تا الآن که این‌طور نبوده چون به لطف مهمانی‌های پی در پی‌ای که این روزها رفتیم، یک روز در میان دختر خاله و دختردایی و دختر عمه‌ام یا مجموعه‌ای از اینها را دیده‌ام. می‌گویم ممکن است!

باز هم البته باید واضح باشد که منظور من از دختر همسن و سال هر دختری نیست که همسنم باشد. منظورم بیشتر یک دوست است. بله! برای من که چهار سال (یا دست کم دو سال آخر) با دوستانم زندگی کرده‌ام، این مدل زندگی هم خالی از تنهایی نیست.

بخشی از این تنهایی البته ارادی است. در حال حاضر بی‌خیال دوستان دوران مدرسه‌ام شده‌ام. آنقدر از آنها بی‌وفایی دیده‌ام که در این مدت، جز با یکی که گهگاه خبری از من می‌گیرد، ارتباط نداشته‌ام. و فعلا هم قصد تغییر رویه ندارم. احتمالا برای آنها هم مهم نیست. فقط نمی‌دانم چرا وقتی آدم را می‌بینند یادشان می‌افتد که دلشان برایش تنگ شده!

در مورد دوستان دانشگاهم قضیه عکس می‌شود. احتمالا آنها هستند که فکر می‌کنند من بی‌وفا هستم!! (تابلو است که چون می‌دانم چندتایی از آنها این‌جا را می‌خوانند، این حرف‌ها را می‌زنم؟!!) در این مدت آنها بودند که از من خبر گرفتند و یاد کردند و من فقط پاسخ محبتشان را دادم.

راستش نمی‌دانم این چه اخلاقی‌است که من دارم، که زنگ زدن یا حداقل اس ام اس دادن برای سلام و احوالپرسی تا این اندازه برایم سخت است!! واقعا هیچ چیزی برای توجیه‌ش به ذهنم نمی‌رسد. حتی نمی‌توانم توضیح بدهم این‌که می‌گویم سخت است یعنی چه دقیقا! فقط می‌توانم مثال بزنم. مثلا چند روز بود که مدام به خودم می‌گفتم باید به فلان دوستم که ارشد قبول شده، اس ام اس بدهم و تبریک بگویم اما می‌گفتم باشد برای یک وقت بهتر. نه می‌دانستم آن وقت بهترش یعنی کی و نه جوابی برای این سوال داشتم که مگر برای فرستادن پیام باید حال خاصی داشت؟! (که بالاخره یک روز که در تاکسی نشسته بودم این کار را کردم) یا الآن، چند روز است که می‌خواهم از عاطفه بپرسم نتیجه‌ی کنکورش چه شده اما نمی‌شود! (عاطفه جان، اگر این‌جا را می‌خوانی لطفا یک پیام به من بده و بگو چه کار کردی، چون احتمالا از این به بعد به این‌جا هم دیر به دیر سر می‌زنم.)

خلاصه که باید بنشینم و یک برنامه بریزم که با دوره تناوب‌های معین به دوستانم زنگ بزنم یا پیام بدهم!! قشنگ‌ترش این است که هر وقت دلم تنگ شد این کار را بکنم اما همان چند روز اول که گذشت، دلم برای همه‌شان (همه‌تان! :چشمک) تنگ شد؛ پس مشکلی نیست!

به تبع اینها سر زدن به دوستان وبلاگیم (که البته سه چهارتایی بیشتر نیستند) هم کم شده. خواستم بدانید من آن‌قدرها هم بی‌وفا نیستم؛ فقط یک سری اخلاق‌های نامتعارف دارم!! (انگار کلا این پست را نوشتم که اعاده‌ی حیثیت کنم!!)

همین‌ها دیگر! اگر تا این‌جا را خواندید به شما تبریک می‌گویم. چون خودم معمولا حوصله نمی‌کنم چنین متن‌های بی سر و تهی را بخوانم. و این‌که بهتر است زودتر تمام کنم. چون رمضان هیچ تاثیری روی من نگذاشته باشد، انگار تواضعم را به شدت افزایش داده، پس تا بیشتر از این برای خودم عیب و ایراد نتراشیده‌ام، خداحافظ!

راستی، نماز و روزه‌هایتان هم قبول باشد انشاءالله!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط بنفشه  | 

صدای مرا از خانه می‌شنوید!!

طی چهار سال اخیر، هر وقت که آمدم خانه، مدت اقامتم هرچه‌قدر هم که بود، اکثرا مثل مهمان‌ها با من رفتار می‌شد تا یکی از اعضای خانواده. این روزها اما، بیشتر احساس می‌کنم دختر خانه هستم؛ خواهر بودن را بار دیگر تجربه می‌کنم و خوب، تا این‌جایش که همه چیز خوب بوده.

مساله‌ی دیگر این بود که چه‌طور این دست کم یک سالی را که همین‌جوری توی خانه هستم، بگذرانم. دیروز داشتم فکر می‌کردم این مدت را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد. بخش اولش که می‌شود دوره‌ی پنج-شش ماهه‌ی قبلِ کنکور و با این‌که زمان چندان کمی هم نیست، با توجه به این‌که تنها فرصتی است که برای آماده شدن برای شرکت در کنکور ارشد دارم، مطمئنا زود می‌گذرد! برای بخش دومش هم تا دلتان بخواهد می‌شود برنامه‌های عملی نشده‌ی گذشته را ردیف کرد. به علاوه این‌که زندگی آدم مگر باید جور خاصی باشد که این یک سال در آن نگنجد؟! احتمالا این «همین‌جوری» هم از آن گوشه‌ی ذهنم آمده که هنوز به نوع زندگی چهار سال گذشته‌ام عادت دارد و من دیگر باید ترکش بدهم! و بقیه‌ی عمرم را فقط زندگی کنم؛ فارغ از هر الگویی که بر آن حاکم باشد.

فعلا همین‌ها، زیاده عرضی نیست و البته ملالی هم نیست جز دوری شما!!

 

پی‌نوشت:

دیروز که صفحه‌ی پورتالم را چک می‌کردم، متوجه شدم بلاخره نمره‌ی آخرین امتحانم هم آمده. این را می‌نویسم تا یادم بماند یک بار، شاید همین دفعه‌ی بعد، از استاد اندیشه‌ام بنویسم. نه به خاطر این‌که سرانجام یک بیست در کارنامه‌ی ترم آخرم سبز شده‌ها!!، به این خاطر که...، اصلا ولش کنید؛ همان دفعه‌ی بعد می‌نویسم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:36  توسط بنفشه  | 

تحقق یک رویا

دیروز یکی از دوستانم می‌گفت خواب من را دیده. می‌پرسم: «چه‌جور خوابی!؟» می‌گوید: «یک خواب ترسناک که تو هم تویش بودی!»

خواب دیده که مشغول کار روی پروژه‌اش است. ولی هی آزمایش انجام می‌دهد و هی نتیجه نمی‌گیرد. همه‌ی آدم‌هایی که در آزمایشگاه کار می‌کنند هم به شکل ترسناکی در خوابش حضور دارند. وحشت‌ناک‌ترینشان هم آقای الف بوده گویا! (یک دانشجوی PhD که اسمش در صحبت‌های این دوستم و آن یکی که همدانشکده‌ایش است، بسامد زیادی دارد!) (حالا این‌جوری که دوستم برایم تعریف کرده و البته مدل صد درجه شل‌تری که من دارم برایتان تعریف می‌کنم، میزان ترسناک بودنش شاید چندان مشخص نباشد. اما من وقتی یاد خواب‌های پریشان بعد از امتحان‌های دبیرستانم می‌افتم؛ امتحان آن درس‌هایی که خواندن کلش را حواله داده بودم به شب امتحان، یک دیدی از خواب‌های پریشانِ وحشتناک دستم می‌آید!!) (متوجه شدید که جو چه‌قدر ترسناک بوده دیگر؟!!!) (چه پرانتز بازاری شده‌ها!) (بله! خودم می‌دانم که این تکه خیلی تکراری بود و این روزها هر وبلاگی که بروید مدل‌های جور و واجورش را پیدا می‌کنید!!) خلاصه، دوستم این جو وحشتناک را تاب نمی‌آورد و از آزمایشگاه فرار می‌کند! می‌رود و می‌رود تا می‌رسد به جایی که من حضور دارم.

(در این‌جا احتمالا یک نور سبز خیره کننده کل فضا را پر می‌کند!) و دوستم یک‌دفعه احساس می‌کند ماه رمضان آمده. و من را می‌بیند که یک گوشه‌، چادر گل‌دار به سر، مثل مادربزرگ‌ها، سر سجاده‌ام نشسته‌ام؛ دعا می‌کنم و تسبیح می‌زنم! او هم تحت تاثیر معنویت فضا، آرامش پیدا می‌کند و همان‌جا کنار من به خواب می‌رود! (توی خواب!)

می‌گویم: «خوب پس!! من تو قسمت‌های خوبِ خوابت بودم!» می‌گوید: «آره، تو فرشته‌ی نجاتم بودی!» و از آن وقت چند باری مرا این‌گونه خطاب قرار می‌دهد!

 

حالا، من دلم ماه رمضان می‌خواهد. و یک هوای ماه رمضانی! و جانمازی که رویش بنشینم؛ درحالی‌که مقنعه‌ی سفید سرم کرده‌ام و یک چادر سفید با گل‌های ریز پوشیده‌ام. تسبیح بزنم و قرآن بخوانم.

 

رمضان که دارد می‌آید؛ اگر تا آن موقع زنده باشم. جانمازی که این‌جا دارم و برادرم یک روزی برایم سوغاتی آورده، با آن گل‌های متبرک به ضریح حضرت معصومه و عطر سوغاتی عمه‌ام هم به نظرم خوب می‌آید. چادری که توی ذهنم هست، یک چیزی است در مایه‌های چادر عروسی مادرم. مقنعه‌ی سفید ندارم اما می‌توانم یکی بخرم. از همان مقنعه سفید چانه‌دارهایی که آن وقت‌ها که می‌رفتیم دبستان، سرمان می‌کردیم. یک تسبیح هم از آنهایی که توی خانه داریم، برمی‌دارم و می‌گذارم داخل سجاده‌ام. همیشه از خط ‌های پشت بند انگشت‌هایم برای تسبیح زدن استفاده می‌کردم اما حالا حضور فیزیکی خود تسبیح لازم است؛ برای این‌که کل صحنه کامل باشد! و قرآن. خوب، چندتایی توی خانه داریم؛ اما من همین قرآن سفید کوچکی را که خودم یک روزی از مشهد خریده‌ام، ترجیح می‌دهم.

 

فقط می‌ماند یک دل صاف. یک دل صاف مشتاق مناجات و راز و نیاز. یک دل عاشق خدا. این را از کجا باید بیاورم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:38  توسط بنفشه  | 

یک پست هول هولکی مهم!

امروز داشتم فکر می‌کردم این روزها که می‌گذرد، روزهای خاصی است و من به روی خودم نمی‌آورم! یک جور مرحله‌ی گذار است. یک نوع برزخ.

تا آخر همین ماه باید کارهای مقدماتی پروژه‌ی پایانی‌ام را تمام کنم؛ منابع کنکور ارشد را تماما جمع‌آوری کنم؛ همه‌ی اسباب و وسایل این چهار سال زندگی را جمع کنم و بروم. به همین راحتی!!

به همین راحتی پرونده‌ی چهار سال زندگی دانشجویی-خوابگاهی من دارد بسته می‌شود و من نه این‌که ناراحت باشم اما خوشحال هم نیستم خیلی.

در واقع الآن پرم از احساسات متناقض. هیچ‌وقت این‌جا را دوست نداشتم؛ این را مطمئنم. اما به جز آن یکی دو ترم اول، هیچ‌وقت هم از این‌که آمدم این‌جا احساس پشیمانی نکردم؛ حتی الآن که کلا بی‌خیال ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی خودم شده‌ام!

شاید روزی از همه‌ی اینها بنویسم. از این‌که چرا این‌جا را دوست داشتم و نداشتم؛ از این‌که چرا حالا هدف مهمم شده این‌که برای ارشد دوباره برگردم این‌جا؛ از دوستان عزیز دانشگاهیم و از بچه‌های گل 42. ( و این‌که آنها را دیگر بی هیچ شکی دوست دارم!!)

بله!! یک روز اگر حوصله کنم از همه‌ی اینها می‌نویسم حتما. هرچه باشد پای چهار سال از بهترین سال‌های جوانی‌ام در میان است.

 

بروم که سحر، یکی از همان چهل و دو‌یی‌های عزیز منتظرم است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:43  توسط بنفشه  | 

یک بازگشت غرور آفرین

 

امتحان‌هایم هنوز تمام نشده اما امروز بلاخره فرصت کردم نفس بکشم. حالا هرکسی نداند خودم که می‌دانم این مدت، بیست و چهار ساعته سرم توی کتاب و دفتر نبود؛ اما این سه تای آخری دیگر جدا نفس‌گیر بودند!

فعلا نمی‌خواهم به نتایجشان فکر کنم. (کسی راجع به نمره‌ها چیزی پرسید؟!!) حداقلش این است که تا بیست و هشتم امتحان ندارم و آن یکی هم که مانده انصافا در مقابل اینهایی که رد شد به حساب نمی‌آید. (ببینیم و تعریف کنیم!) بله، داشتم می‌گفتم. دست کم فردا و پس فردا و حتی تا یکی دو روز بعدش امتحانی ندارم و خوب، واقعا همین‌ها کافی‌ست برای آدمی که این چند روز تا سرحد مرگ (گیریم کمی هم اغراق تویش باشد!) کم خوابی داشته که نرود یک گوشه‌ای بخوابد! الآن هم مساله‌ای پیش آمده که نمی‌توانم تا یکی دو ساعت دیگر بخوابم. (نه! قرار نیست یخ بزنم!) چند دقیقه پیش فکر کردم بهترین کار این است که بیایم گرد و غبار نشسته روی وبلاگم را بتکانم!

(چند سال بعد!)

کلی فکر کردم که یک موضوع باربط برای نوشتن پیدا کنم. تا الآن که چیز خاصی به ذهنم نرسیده. جالبیش این است که خودم هم نمی‌دانم منظورم از باربط دقیقا چیست! راستش یک ذره هم ناراحت شدم. یک لحظه احساس کردم از فضای وبلاگ نویسی دور افتاده‌ام. (یک مقداری از دلایلش خیلی هم بد نیست البته!) حالا مجبورم از ماجرایی که دیروز اتفاق افتاد بنویسم. بی‌ربطیش را هم به بزرگی خودتان ببخشید!

 

قضیه این است که دیروز بعد از امتحان رفتم فروشگاه نزدیک دانشگاه که یک مقداری هله هوله بخرم. از همان هله هوله‌هایی که تا به خودتان می‌جنبید قیمتش پنج رقمی می‌شود. (به تومان!) بعد هم یک کرم مرطوب کننده خریدم. از در داروخانه که آمدم بیرون چشمم افتاد به میوه فروشی چند تا مغازه آن‌ورتر. قصد خرید میوه نداشتم؛ چون هم هنوز مقداری از سری قبل مانده بود، (بله، ما این‌جا گاهی مجبور می‌شویم خودمان میوه بخریم!) هم فردا قرار است یک مسافرت نصفه نیمه‌ای برویم که به این دلیل ترجیح می‌دهم این چند روز میوه‌ی زیادی در یخچال نداشته باشم. اما یک دفعه دلم خواست (مثلا) خیار بخرم. خلاصه رفتم و به شاگرد مغازه که می‌خواست خودش برایم میوه بردارد اجازه ندادم این کار را بکند تا هم خودم دست چین کرده باشم هم کم بردارم. یک‌دفعه چشمم به (فرضا!) شلیل‌هایشان افتاد. یک کیسه برداشتم که شلیل بردارم که ناگهان فکر کردم نکند پول کافی همراهم نباشد. کیف پولم را که چک کردم متوجه شدم حدسم کاملا درست بوده؛ تمام موجودیش کمی بیشتر از چهار هزار تومان بود! قیمت خیارها را که نگاه نکرده بودم، ولی این یکی کیلویی سه هزار و پانصد تومان بود. با توجه به این‌که شاگرد مغازه دیده بود می‌خواهم شلیل بردارم دیگر نه راه پس داشتم نه راه پیش! (نمی‌دانم، شاید هم من بی دلیل خودم را در تنگنای رودربایستی با همه، حتی غریبه‌ها قرار می‌دهم.) خلاصه شلیل هم برداشتم. اما خیلی کم. نه آن‌قدر که برای یکی دو روز کافی باشد، آن‌قدر که به اندازه‌ی پولم شود! و این‌جا بود که طعم فقر را با تمام وجود چشیدم!!

خلاصه، رفتم که حساب کنم. توی صف بودم که باز شک برم داشت نکند اینها از چهار هزار تومان هم بیشتر شوند. پس بدون لحظه‌ای درنگ میوه‌ها را گذاشتم روی پیشخوان و گفتم :«آقا، اینا این‌جا باشه؛ من برمی‌گردم.» و دویدم به سمت عابر بانک کنار مغازه. داشتم فکر می‌کردم که الآن پول برمی‌دارم و می‌روم از همه‌ی میوه‌هایشان یک عالمه!! می‌خرم و اصلا هم خراب شدن و اینها دیگر مهم نیست که داستان همیشگی خرابی خودپردازها مرا از این افکار افتخار آمیز!!! پرت کرد به دنیای واقعی. جایی که در آن هنوز طعم فقر زیر دندانم بود!

دیگر تصمیم گرفتم با واقعیت روبه‌رو شوم. رفتم و به آقایی که پشت پیشخوان بود گفتم که پولم تمام شده و این دستگاه عابر بانک هم پول نمی‌دهد. فکر کنید! اینها را برای خرید ده پانزده عدد خیار و هفت هشت تا شلیل گفتم نه یک ساعت مچی مارک‌دار فرضا!* ایشان هم فرمودند: «خانم، من که چیزی نگفتم. پول هم خواستی بهت می‌دم!!» و چهره‌ی من در آن لحظه شده بود مثل آدمی که بین خجالت کشیدن، عصبانی شدن و حتی خندیدن مردد مانده!!

 

پی‌نوشت:

1- الآن که فکر می‌کنم صاحب مغازه حق داشته که چنین حرفی زده. اصرارهای اولیه‌ی من برای این‌که حتما میوه‌ها را خودم بردارم و آن حجم زیبای! میوه‌های دستچین‌شده و نمایشی که موقع حساب کردن اجرا شد را اگر بگذاریم کنار هم، با توجه به این‌که من از سر جلسه‌ی امتحانی می‌آمدم که برایش شب قبل کلی بیدار مانده بودم، احتمالا نتیجه‌ای جز این نخواهد داد! بنده‌ی خدا چه‌قدر هم که نوع دوست و خیر بود. خواستید آدرسش را هم می‌توانم بهتان بدهم. اگر زمانی به پول احتیاج داشتید به عنوان یک گزینه می‌توانید رویش حساب کنید!!

2- داشتم فکر می‌کردم که چرا این‌جا * نوشته‌ام ساعت مچی مارک‌دار و نه چیز دیگری؛ که یادم آمد مدت زیادی نیست که از خرید ساعت جدیدم می‌گذرد. مشغول الذمه‌اید اگر فکر کنید می‌خواهم پز بدهم! نیتم خیر بود. گفتم شاید چنین سوالی برای شما هم پیش آمده باشد!

3- این مسافرت نصفه نیمه که گفتم هم، نیت خیری دارد؛ شرکت در اولین عروسی‌ای که عروس خانم دوست خودِ خودم است!

 

«س» عزیزم، برای تو و آقای «ا» از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می‌کنم. باور کن همین الآنش هم دلم خیلی تنگ شده؛ مخصوصا برای آن وقت‌هایی که با هم کل کل می‌کردیم و تو حسابی حرصت درمی‌آمد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:31  توسط بنفشه  | 

تازه چه خبر؟

(شنیده‌ها از دوستان و بستگان در تهران حاکی از آن است که) امتحان‌هایمان یکی یکی لغو می‌شوند. اساتید دانشگاه تحصن می‌کنند و تهدید به استعفا. می‌گویند به خوابگاه‌های تهران و امیرکبیر حمله کرده‌اند. امتحان‌های دانشگاه تهران افتاده به شهریور. دانشگاه شریف یک هفته تعطیل شده. دانشجویان خوابگاه طرشت را خالی کرده‌اند. دیروز امتحان‌های خیلی از دانشگاه‌های کشور برگزار نشد. برادرم داشت امتحان می‌داد که یک سری از دانشجوها برگه‌ها را از زیر دستشان کشیدند و امتحان را به هم زدند. سرویس پیام کوتاه چند روز است قطع شده. درگیری هنوز در خیابان‌ها جریان دارد. امروز قرار است تجمع بزرگی با حضور خود مهندس موسوی برگزار شود ...

... و با این‌حال تلویزیون را که روشن می‌کنی همه‌جا امن و امان است. ملالی نیست به جز چند ده تا آشوب گر که در خیابان‌ها راه می‌افتند و در و پنجره می‌شکنند.

واقعا چه خبر شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط بنفشه  | 

این هم از این!

بلاخره رفتم و رایم را انداختم داخل صندوق. شاهدش هم انگشت اشاره‌ام است با آن لکه‌ی پر رنگ آبی. که گواهی می‌دهد حضورم در انتخابات خیلی پر رنگ بوده!

برای من این انتخابات واقعا حس و حال دیگری داشت. برای خیلی‌های دیگر هم به گمانم. مهم‌ترین دلیل من البته شک و دودلی در انتخاب کاندیدای اصلح بود. شکی که تا دیروز هم کاملا رهایم نکرد.

مطابق آن‌چه حدس می‌زدم فرجه‌ی چند روزه‌ی پیش از امتحان‌ها و حضور در خانه خیلی روی انتخابم تاثیر گذاشت. نمی‌خواهم بگویم جو زده شدم و حتی به شدت تکذیبش می‌کنم. اما دلایل و براهین پدرم و حافظه‌ی تاریخی خوبی که از انقلاب و زمان امام (ره) دارد، پاسخی بود بر بسیاری از شک و تردیدهایم . بحث دیشب با یکی دو نفر از بستگان هم که تیر خلاصی شد برای انتخاب نهایی.

دلیل دیگر این بود که در این دوره من به رای دادن به هر چهار کاندیدا فکر کردم؛ هر چهار کاندیدا با تمام تفاوت‌هایی که دارند. و خوب در این شرایط به معنای واقعی کلمه، رای دیگران، هرچه که باشد، برایم قابل احترام است.

دلیل سوم هم بیدار شدن یک حس وظیفه در وجودم بود. حسی که تا پیش از این شاید بود اما نه به این شدت. احساس می‌کردم رای من در این‌جا نه فقط روی آینده‌ی خودم و کشورم موثر است بلکه در آخرت هم باید پاسخگوی آن باشم.

حالا من انتخابم را کرده‌ام. و عوامل زیادی در این انتخاب دخیل بوده. از برنامه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی گرفته تا میزان پای‌بندی به اسلام تا سیاست خارجی، نوع رابطه با کشورها و تسلیم نشدن در برابر زورگویان تا عدالت محوری و نحوه‌ی عملکرد نهادهای دولتی و ... . به اضافه‌ی یک مساله که از اواخر سال گذشته برایم تبدیل به دغدغه شده؛ این‌که موضعم را در برابر ولایت فقیه مشخص کنم.

حالا من به انتخابم مطمئنم اما دعا می‌کنم نتیجه‌ی انتخابات هر چه که قرار است بشود، به نفع دین و دنیای همگی‌مان باشد. انشاءالله.

(نوشته شد برای ثبت در تاریخ!)

 

برای آگاهی از جو خانه‌مان هم می‌توانید به ادامه‌ی مطلب بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:49  توسط بنفشه  |